تبليغاتX
نارایانا


نارایانا

نارایانا کسی است که می خواهد در راه معشوق ابدی به عالی ترین مکان برسد...

من زنده هستم و نفس میکشم.

خدا رو شکر.

تا چند روز دیگه باید تصمیم مهمی در مورد کارم بگیرم.

توکل به خدا.

نارایانا

1390/02/04

نوشته شده در یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط مهتاب| |

روزای آخر ساله...خیلی خیلی سرم شلوغه..اما دلم خواست چند خطی بنویسم.

این سال هم با همه خوبی ها و بدیهاش گذشت...هر چند که اکثر اوقات

خوبی هاش یادمون میره و بدیهاش بزرگتر به نظرمون میرسه...خدا رو شکر

می کنم که تونستم از پس سختیهاش برآم و از خوشیهاش هم لذت ببرم...

حال و هوای بهاری روح آدم رو تازه می کنه.مخصوصا که بهار جدید با

دست پر اومد و حسابی برامون بارون و رحمت آورد.

امسال اتفاقهای زیاد و جور واجوری برام افتاد که گاهی لبمو خندوند و

گاهی اشکمو سرازیر کرد و در پی همه اینا من بزرگ و بزرگ تر شدم...

درسهای زیادی گرفتم و تمام سعیم رو کردم که اشتباهاتم رو تکرار نکنم.

یکی از عادتهای اول سال من اینه که از همه دور بریام می خوام که دور هم

جمع بشیم و یکی یکی نکات خوب و بد هم رو به هم یادآوری کنیم...

تا سعی کنیم که در سال جدید  نقاط قوتمون رو تقویت کنیم و ضعفهامون رو اصلاح.

خوبیش اینه که همه از این نظر من استقبال کردن و چند سالیه که اینکارو

انجام میدیم.

آخه چه کسی بهتر از نزدیکان آدمه که اینطور حرفا رو بشه باهاش گفت.

یه برنامه سفر هم برای عید دارم...آها راستی یادم رفت بگم...ماشینمو هم گرفتم.

یک رخش سفید...تیزرو...سرحال...با حال...زیاد به فکرتون فشار نیارین..همون پراید

خودمونه دیگه...نشناختین؟؟؟اسشم رو هم گذاشتم " پشمک " به نظرم اسم خوبیه

بهش که خیلی میاد.

آها داشتم می گفتم...قراره بریم یزد...چندین سال پیش از یزد رد شدم ولی تا حالا

درست و حسابی توش نگشتم...فکر کنم اگه خدا بخواد خوش بگذره بهمون.

سعی می کنم با دست پر و پیمون برگردم و یه گزارش سفر تووووپ

براتون بنویسم.

دلم برای همه دوستای وبلاگیم تنگ شده آخه خیلی وقته که کمتر وقت

می کنم سر بزنم به اینجا.ولی از صمیم قلب امیدوارم که هر جا هستن

دلشون شاد باشه و سلامت باشن.

امیدوارم سال جدید رو همگی با دلخوش شروع کنید و پشت سر هم خبرای

خوب و خوش بهتون برسه.


وقت گل صنوبره....عیدی من یادت نره


نارایانا

1389/12/24





نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط مهتاب| |

تا حالا به " دل کندن" و یا " کنده شدن دل" فکر کردین؟

به نظرم " کنده شدن دل" یه خاصیتیه که توی همه آدما وجود داره...یعنی اصلا نمیشه که نباشه

شرط ادامه " کنده شدن دله"...شرط بزرگ شدن!!!

شاید دارم خیلی پیچیده میگم...حتما واسه شما هم اتفاق افتاده ... و " کنده شدن دل" رو تجربه

کردین.

مثلا میریم مهمونی..خیلی هم خوش می گذره و حسابی هم با کسایی که اونجا هستن

جور هستیم و حال می کنیم.ولی چند ساعتی که میگذره یه احساس بهمون دست میده.

یه جور احساس سیری...انگار دلمون از اونجا کنده میشه و دیگه دلمون نمی خواد

 اونجا باشیم...

به محض اینکه پامونو می ذاریم تو خونه خودمون احساس آرامش می کنیم..

حتما این جمله معروف رو شنیدین:" هیچ جا خونه خود آدم نمیشه"

یا وقتی مسافرت میریم...بالاخره لذتی که ازش می بریم یه حدی داره و باز هم به همون

احساس " دل کندن"  می رسیم و برای برگشت بی طاقت میشم و باز هم به محض رسیدن به

خونه همون آرامش به سراغمون میاد.

اونوقت جالب اینجاست که وقتی ازدواج می کنیم و از خونه پدری جدا میشیم، خونه جدیدمون

این حس آرامش رو بهمون میده...یعنی حتی اگه مهمونی بریم خونه پدری ، با اینکه خیلی

خوش میگذره و همه چیز عالیه ولی بعد از مدتی انگار دلمون می خواد برگردیم خونه

مستقل خودمون.

دیروز داشتم به این موضوع فکر می کردم...یه کمی که بیشتر دقیق شدم این به ذهنم رسید که

آدم تو هر مرحله از زندگیش در حال" کندنه" در حال " جداشدنه"...

موقعی که می خواد پا به این دنیا بذاره از درون مادر جدا میشه...

وقتی دوران کودکی رو می گذرونه از بچگی سیر میشه و دلش می خواد بزرگ باشه

بعد از مدتی دلش میخواد جوون باشه و آزادیهای خوشو داشته باشه....

کم کم انگار دلش از خونه پدری کنده میشه...از جایی که سالهای زیادی از عمرش رو اونجا

سپری کرده...

انگار دلش می خواد همدم دیگه ای به جز پدر و مادر داشته باشه.

وقتی به میانسالی میرسه دلش از خیلی چیزا کنده میشه و بیشتر حواسش به اطرافیانش

جلب میشه...

و گاهی وقتا اونقدر سن بالا میره که دلش از دنیا هم سیر میشه...انگار دیگه نمی خواد تو

این دنیا باشه احساس میکنه دیگه بسه...کافیه...

جالبه که این "جدایی و کنده شدن" بعد از مرگ هم ادامه داره...روح از جسم کنده میشه...

انگار که ازش خسته میشه.

بعد به این نتیجه رسیدم که واقعا ما متعلق به این دنیا نیستیم...واسه همینه که هیچ وقت و 

هیچ زمان و هیچ جایی آرامش نداریم.شاید وقتی که به مقصد نهاییمون رسیدیم به آرامش هم

برسیم.

دوستی میگفت ما آدما مثه ماهی می مونیم...ماهیای رنگارنگی که توی یه آکواریوم بزرگ

زندگی می کنیم ...آکواریومی پر از اسباب بازی های رنگی و سرگرمیهای جالب...

اونقدر سرگرم بازی با این بازیچه ها میشیم که یادمون میره مقصدمون دریاست...

یادمون میره این آکواریوم موقتیه و دیر و یا زود باید ترکش کنیم و به مقصدمون برسیم...

اینه که زندگی بی پایان و پر از آرامش توی دریا رو خیلی ارزون و راحت به زندگی محدود

آکواریوم می بازیم .


پی نوشت: 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش       باز جوید روزگار وصل خویش

بشنو از نی

نارایانا

1389/11/20



نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط مهتاب| |


امروز می خوام اتفاق جالبی که افتاده رو براتون تعریف کنم.

یادم نمیاد که قبلا گفته بودم که دو تا طوطی برزیلی (love bird)دارم یا نه.

از اینایی که عکسشون این پایینه.

دقیقا جمعه هفته پیش بود که دیدم طوطی ماده حالت طبیعی نداره و وقتی می خواد بخوابه

سرش رو می چرخونه و میکنه لا به لای پرهاش و می خوابه.در صورتی که هیچ وقت

اینکار رو نمی کرد.

یه کمی که دقیق شدم دیدم وقتی می خواد بپره و رو شاخه بشینه تعادل نداره.انگار که

سرش گیج بره و نمی تونه درست فاصله ها رو تشخیص بده و از طرفی وقتی هم

میشینه یه لرزش خفیف داره.

سریع شال و کلاه کردم و گذاشتمش توی یه قفس کوچک تر و بردمش درمانگاه دامپزشکی.

دکتر نگاهی بهش کرد و با توجه به لرزشی که داشت و سرش رو به سمت عقب خم کرده بود،

گفت که به بیماری " نیوکاسل" دچار شده.حسابی حالم گرفته شد و راستشو اگه بگم

چشمام پر از اشک شد..وقتی نگاهش می کردم و می دیدم که پرنده کوچولم نمی تونه درست بپره

خیلی دلم براش می سوخت و ناراحت می شدم.

دکتر گفت که این بیماری از راه هوا منتقل میشه و ممکنه پرنده دیگه رو هم مبتلا کنه.

گفت که بهتره که از هم جداشون کنم و بذارمش توی یه اتاق دیگه و جای گرم و هر روز هم 

با قطره چکون بهش قرصای ویتامین بدم.

برگشتم خونه و با همون قفس گذاشتمش نزدیک بخاری.احساس می کردم که اشتهاش هم کم شده

و غذا نمی خوره.صداش هم در نمیومد .

قفسهاشون رو دور از هم گذاشتم .یکیشون این سر اتاق و اون یکی طرف دیگه.

اون پرنده دیگه هم توی قفس خودش خیلی شلوغ می کرد و انگاری فهمیده بود که یارش دیگه

کنارش نیست و دائم بی قراری می کرد و این ور و اونور می پرید و جیغ میکشید.

ولی چاره ای نبود.

تمام هفته پیش رو هر روز صبح قبل از اینکه از خونه بیام بیرون با قطره چکون

دارو می خورندم بهش.

هر چند که خیلی اذیت می کرد و مثل یه بچه سرشو تکون می داد و می خواست نخوره

ولی به هر ضرب و زوری بود اینکار رو می کردم.

طفلک طوطیهام از هم جدا افتاده بودن .یه روز عصر که نشسته بودم یه دفه یه جیغ کوچولو کشید.

بلافاصله اون یکی هم جوابشو داد..تا چند دقیقه ای به مکالمه از راه دورشون ادامه دادن.

خیلی خوشحال شدم و احساس می کردم که حالش بهتر شده.

تا جمعه پیش که اون اتفاق خیلی خیلی جالب افتاد.صبح جمعه مثه همیشه داروی طوطیمو

دادم و از خونه زدم بیرون.غروب بود که برگشتم خونه.تا در خونه رو باز کردم با

صحنه عجیبی مواجه شدم که تا چند دقیقه ای منو همونجا جلوی در میخکوب کرد.

چشمم افتاد به قفس پرنده نر که سالم بود.چیزی که چشمام میدید رو باور نمی کردم.

با کمال ناباوری دیدم که دو تا طوطی توی قفس کنار هم نشستن!!!!!!

چند لحظه هنگ کردم و وقتی به خودم اومدم سریع به قفس طوطی ماده که اون سر اتاق بود

نگاه کردم و دیدم که در قفس نیمه بازه!

باورم نمیشد که این طوطی کوچولوی نازم با اون مریضی و عدم تعادلش تونسته باشه

در قفسشو باز کنه و به سختی خودشو رسونده باشه به قفس دیگه.

وقتی تصور می کردم که چطوری با کمک هم در قفس رو باز کردن و رفته تو، دلم یه حالی میشه.

نگاشون کردم که دیدم دارن با نوکشون سر همدیگرو می خارونن و حسابی سرگرم شدن.

اشک تو چشام جمع شده.انگاری که اینا واقعا مرغ عشق هستن و نتونستن دوری از هم رو

تحمل کنن و به هر ترتیبی بوده خودشون رو به هم رسوندن.

تا چند ساعت بهشون زل زده بودم و باورم نمیشد که چنین کاری کرده باشن.

ولی به نظرم درس بزرگی ازشون گرفتم.درس عشق و وفاداری....

من هم دیگه جداشون نکردم و گذاشتم که راهی که خودشون انتخاب کردن رو ادامه بدن.

یا با هم زنده می مونن و یا با هم......


نارایانا

1389/11/04






نوشته شده در دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط مهتاب| |


وای ی ی ی خدایا شکرت چقدر این برف رو زیبا آفریدی

منکه واقعا غرق لذت میشم....روزای برفی و بارونی انگار روح آدم لطیف تر میشه

یه جوری آدم دلش می خواد مهربونتر باشه با همه..نمی دونم منکه اینجوری میشم.

امروز صبح زود که از خونه اومدم بیرون برف به شدت می بارید و حسابی حال منو جا آورد.

واسه خودم تو خیابون خلوت می چرخیدم و لذت می بردم....گذاشتم که برف سفید و نرم

آروم بشینه روی صورتم ...

همش دعا دعا می کردم که کسی پیداش نشه یه وقت....بگه این دختره چرا دور خودش می چرخه؟!!!

خلاصه جای همتون خالی.

این عکسی که می بینید جاییه که من هر روز صبح می ایستم تا ماشین سوار شم.




این هم مسیریه که هر روز پیاده میرم تا برسم به محل کار




این عکسو هم گذاشتم تا ارتفاع برفو ببینید!!!



عکس زیر هم هیچ ربطی به ایران و تهران نداره همینجوری چون خیلی ازش خوشم میاد گذاشتم.



قراره که ظهر با همکارا بریم تو حیاط برف بازی کنیم و آدم برفی بسازیم.

اگه رفتیم و ساختیم عکسشو براتون میذارم.

روز برفی همتون به خیر...به همه خوش بگذره...

راستی دوستی می گفت وقتی برف می باره نمی دونم خوشحال بشم یا ناراحت.

خوب به خاطر شغلش و مشکلاتی که برف ممکنه براش به وجود بیاره اینو می گفت.

امیدوارم که این برف به این زیبایی مشکلی براش ایجاد نکرده باشه و اون هم ازش لذت ببره.


بعدا نوشت:

رفتیم با همکارها توی حیاط شرکت و حسابی برف بازی کردیم و انرژیمون تخلیه شد.

کلی خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم.عکسای زیر هم دسترنج امروزمونه






نارایانا

1389/10/26




نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط مهتاب| |

خیلی وقته که اینجا ننوشتم...واقعا سرم شلوغه...بیش از حد درگیر کار شدم و همین 

موضوع باعث شده که دو سه روزیه دوباره احساس خستگی می کنم.

دلم تنگ شده بود واسه اینجا و واسه نوشتن...

راستی برفو دیدین ...خیلی زیبا بود نه؟ منکه خیلی لذت بردم با اینکه هر دو روز نزدیک

چهار ساعت از کرج تو راه بودم!

این عکسا رو دیروز گرفتم با موبایل




چند تا عکس دیگه هم بود ولی هر کاری کردم آپلود نشد...بی خیال.

خدا کنه بازم بباره واقعا لازم داریم این برف و بارونو.

دیروز حسابی حالم گرفته شد برای هواپیمایی که سقوط کرد و بیشتر مسافراش

از دنیا رفتن...میگم نگاه کن همه دنیا رو برف و بوران گرفته یه هواپیما سقوط نکرد..اونوقت

اینجا تا دو روز برفی شد ..یه سانحه به بار اومد...آخه این چه وضعیه.

سرم پر از سواله....به قول معروف پر از سوالهای مگو!

راجع به خدا...این دنیا و اون دنیا و آفرینش و چه می دونم از اینجور حرفا.

ولی حیف که کسی نیست جواب بده...یعنی جواب قاطعی وجود نداره براش.

ولی جداً زندگی همینه؟فقط همین؟خوب که چی؟چه بی معنی...

خوب قبول دارم که زیباییها زیاده...اصلا کلا دنیا خیلی زیباست...ولی که چی؟

بازم بلند بلند فکر کردم.


نارایانا

1389/10/21





نوشته شده در سه شنبه 21 دی1389ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط مهتاب| |

این روزا جای چند نفر باید کار کنم...اول به نقش مدیر...دوم به نقش مشاور....سوم....

و اگه وقت شد به کارهای خودم هم برسم...واقعا نا امید شدم از این تغییراتی که انجام شد.

چرا اینطوریه؟چرا وقتی یه نفر سواد و کارایی نداره ولی پارتی داره باید مدیر بشه؟

آخه شما بگین ...بد نیست یه نفر با 20 سال سابقه کاری، سوالهایی ازتون بپرسه که

شما روزایی که تازه شروع به کار می کردین می پرسیدین؟!

تمام انرژیمو گرفتن با ندونستنهاشون...خیلی سخته که بخوای بشینی و به مدیرت

آموزش بدی...بعد که یاد گرفت...اون به تو بگه چی کار بکن و چی کار نکن..

نه آخه شما بگین آدم فشار نمیاد بهش؟

خدایا کی میشه هر کسی بر اساس لیاقتش بشینه سر جای خودش.

فعلا که همه مسئولیتهای شرکت ریخته سر من...شنیدین میگن کارمند بی جیر و مواجب؟

من همونم.

تازه هنوز نیومده به فکر اینه که فامیلاشو سرازیر کنه اینجا!

خدایاااااا....صبر بده...صبـــــــــــــــــــــر.

نارایانا

1389/10/06




نوشته شده در دوشنبه 6 دی1389ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط مهتاب| |

 بهمن ماه سال 1381 ، رضا از پادگان مرخصی میگیرد تا به خانه دوستش مجید

سری زده و  از آنها خبری بگیرد.

آخر از هفته پیش که مجید طی یک اتفاق ناگهانی فوت کرده هیچ خبری از خانواده اش ندارد.

هفته پیش وقتی که دو روز از مجید خبری نشد، رضا نگران شد چون هیچ وقت بدون خبر به او

به مرخصی نمی رفت...آخرهای خدمتشان بود و تا دو ماه دیگر کارت پایان خدمت را می گرفتند.

رضا سراغ مجید را از هر کسی که می توانست گرفت...دست آخر فرمانده گفت که دو روز پیش

به مجید تیری اصابت کرده و او کشته شده است! ولی هیچ دلیل و علتی به رضا گفته نشد.

اکنون یک هفته از ماجرا می گذشت و از خانواده مجید خبری نبود.

مادر مجید وقتی رضا را پشت در دید، خوشحال شد و از حال و احوال مجید پرسید.

خون رضا در رگهایش خشک شد.!پس اینا هنوز نمی دونن چه بلایی سر مجید اومده.

با بدبختی و مکافات قضیه را به پدر مجید گفت...باورشان نمیشد...مادر و پدر مثل

مرده  متحرک شده بودند.شکایتشان به هیچ جا نرسید...حتی تهدیشان هم کردند که

از پیگیری شکایت دست بردارند.

خون پسر جوانشان به همین راحتی که شما این متن را می خوانید پایمال شد...

چه بسا راحت تر از این!

مادر سیاهپوش شد...و پدر پیر....پدر نتوانست این غصه را تحمل کند...چهار ماه بیشتر نگذشته

بود که او با رفتنش رنگ سیاه را لباس ابدی همسرش کرد.

مادر ...دو دخترش و دو پسر جوانش...پنج ماه بود که در فراغ همسر، پدر و برادر

خون گریه می کردند.

محمد پسر کوچک خانواده که هشت سال بیشتر نداشت هم غصه می خورد و 

بهانه پدر را می گرفت...بچه های همسایه سعی می کردند که ساعتهای بعد از مدرسه او را

سرگرم کنند تا بیش از این غصه نخورد...

مادر در نماز مغرب بود...دعا می خواند...گریه می کرد....صبر می خواست...که

صدای ترمز  وحشتناکی شنید...بند دلش پاره شد...با چادر نماز و پا برهنه به سمت کوچه دوید...

مادر......دوباره مُرد...محمد در جا مُرده بود....ماشین محمد را زده بود!

همه ی فامیل و همسایه ها در حکمت این حوادث مانده بودند...حرفی نمیشد زد...

اصلا چه میشد گفت؟....همه در بهُت فرو رفته بودند...و مادر که مُرده ای بیش نبود

ادامه داد...

هفت سال از آن اتفاقات تلخ گذشت...چیزی فراموش نمیشد...چون فراموش کردنی نبودند...

بعد از مدتها لبخند به روی لب مادر نشست...آخر همین مرداد ماه گذشته بود که تنها

پسرش را داماد کرده بود و بعد از سالها این خانه صدای ساز و آواز را به خود دیده بود.

زندگی در جریان بود ولی غافل از اینکه...دوباره طوفان سهمگینی در راه است!

یک ماهی میشد که علی تازه داماد...دل دردهای شدیدی می گرفت...

خوب درد عجیبی نبود....تحمل میکرد...ولی دردها همین دو هفته مانده به محرم...شدید تر شدند

که علی مجبور شد و به اصرار مادر و همسر جوانش برای معاینه پیش دکتر برود...

دکتر بعد از معاینه و انجام آزمایشات متعدد...من من کنان و با تأنی گفت که تمام دستگاه

گوارش علی درگیر سرطان شده و آنقدر پیشرفته که دیگر هیچ کاری نمی شود کرد!

به خاطر خونهایی که مادر از گوشه چشمش می ریخت دو روز قبل از تاسوعا علی را در بیمارستان

بستری کردند ...آخر هیچ دکتری شیمی درمانی علی را نپذیرفت..چون کار از کار گذشته بود.

علی...با مولایش " حسین " روز عاشورا به آسمان پرواز کرد

تا قلب پاره پاره ی مادر...باز هم....

حرفی برای گفتن نمانده...به مادر چه می شود گفت؟تسلیت بگوییم؟یا بگوییم خدا رحمتشان کند؟

یا بگوییم غم آخرتان باشد؟یا نه اصلا چطور است بگوییم..خدا به شما صبر بدهد؟

به این مادر چه می توان گفت؟

بعضیها زیر لب می گویند: نمی دانم ..شاید حکمت خداست!شاید هم عدالت!

من نمی فهمم...این حکمت است؟ یا عدالت؟

اگر هست این چه جور حکمت و عدالتی است؟چرا ما نباید ریشه این حکمت یا

عدالت خدا را بفهمیم؟نه اصلا سوال من این است..اگر بفهمیم کافر می شویم یا اگر نفهمیم؟

اصلا ربطی به کفر هم ندارد..بهتر بپرسم...اگر بفهمیم ایمانمان قوی تر میشود یا اگر نفهمیم؟

ولی من فکر می کنم...این حکمت و عدالت...شیره ای ست که بر سر خودمان می مالیم تا

بلکه ذره ای دردمان آرام گیرد.

شما چه فکر می کنید؟


پی نوشت : وقتی دوستم ماجرای زندگی خانواده دایی اش را برایم تعریف کرد....

مانده بودم بگویم.:خدایا شکر به خاطر سلامتی و ارامشی که به من و خانواده ام دادی؟

یا بگویم خدایا بنازم این حکمت و عدالت را که فقط خودت از آن سر در می آوری!

نارایانا

1389/09/28




نوشته شده در یکشنبه 28 آذر1389ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط مهتاب| |

با ساده ترین و خالص ترین احساسم همچون کودکی به دوستی که قصد رفتن کرده بود، گفتم: 

اون لحظه ای که بودی، از بودن با تو لذت بردم و آرامش گرفتم

گفتم از تو انتظار خاصی نداشتم ...همین که بودی دلیل کافی بود برای شاد بودنم.

و می دانستم که غرق سرخوشی می شود از شنیدنش...پس می گفتم تا سرشارش کنم.

و پرسیدم : بودن من برای تو چطور بود؟

گفت: نظری ندارم.........بهتر می دانم که نگویم.پرسیدم: چرا؟

گفت: از روی سیاست !!!!

و من دلم گرفت از سیاستی که در برابر آن همه صداقت ابراز شد!

بعضی وقتها دلم می خواهد قلب صاف رو بالا بیارم و تف کنم روی زمین...

می خواهم قلبی از سیاست بسازم که این روزها به کار بیاید.

دکتر شریعتی میگوید:

صداقت در برابر سیاست حماقت است و سیاست در برابر صداقت خیانت.

به گمانم این روزها، خائن بودن بهتر از احمق بودن است.

نارایانا

1389/09/20


نوشته شده در شنبه 20 آذر1389ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط مهتاب| |

پسر ، شش ساله بود ... پدر داشت با خود زمزمه مي كرد . دعا مي خواند . زيارت مي خواند .
اما ، زيبا ... زيبا مي خواند . 
گوش پسر نسبت به صدا حساس شد ... تحت تاثير آواها قرار گرفت ... گريه كرد ...
مادر پرسيد : چرا گريه مي كني ؟ تب داري ؟ پسر گفت : نه ...
و بغضش تركيد كه : پدر چه مي خواند ؟ 
من از خواندن پدر گريه ام گرفت ...
مادر با دست اشاره اي به نشانه تحقير و استهزا مي كند و مي گويد : چه غلط ها !!!
تو برو بگير بخواب !!! واه واه !!! چه غلط ها !!! 
پسر خوابيد ... و بعد ...
پسر ، محمد رضا شجريان شد ... صاحب آواز .
 جوان تازه ديپلم گرفته بود ، معلم شد ، معلم پنجم و ششم دبستان ... در نقطه اي دور از شهر ... 
فرخنده گل افشان نيز آنجا معلم بود ...
عاشق شدند ... هر دو جوان ... هردو زيبا ... هر دو هم سن ...
چه مي دانستند از آينده ؟ كه جوان يك روز قبله جوانان كشور مي شود ؟
كه جوان ، يك روز ، خسرو آواز مي شود ؟ 
باري ...
جوان ، سنتور ديد ... اسير شد ... نجار شد ... عاشق شد ... سنتور ساخت ...
قصه شروع شد ...

پیرنیا سرش را از روي كاغذها بلند كرد ... گفت : اين را چه كسي خوانده بود ؟ 
گفتند : از شهرستان آمده ... از مشهد . 
پيرنيا گفت : برگ سبز 216 باشد ... من همين را پخش مي كنم ... اسمت چيست جوان ؟
- محمدرضا .
- اهل مشهدي ؟
-آري .
 بايد منتقلت كنم تهران ... بايد تهران باشي ... حيف است . 
جوان گفت : استاد اگر خواستيد صداي من را پخش كنيد ، بگوييد سياوش است . سياوش بيدكاني .
پيرنيا گفت : ميداني بيدكاني يعني چه ؟
جوان گفت گوشه اي در دشتي است .
پيرنيا گفت آفرين ... پس بلدي . حالا بگو چرا بگويم سياوش بيدكاني ؟
جوان گفت : پدر حساس هستند . مذهبي هستند . شديدا تعصب دارند .
اصلا در خانه نه راديو داريم نه تلويزيون . ايشان حتي نمي داند كه من بلدم آواز بخوانم .
بفهمند بد مي شود . 
پيرنيا گفت : خيالت راحت ... نوشت : برگ سبز 216 ... سياوش بيدكاني ... آذر 1345 .

 جوان ، جدي شد . هوشيار شد . حواسش را جمع كرد .
تازه داشت هنرمندان را در واقعيت مي ديد . تازه كاباره ديده بود ...
شراب ، دود ، سكس ، ... ‌، ... ، ...
جوان محتاط شد ... با عبادي آشنا شد ... عبادي نصيحتش كرد ...
- تو حيفي ... مراقب باش . مراقب باش در اين راه به بيراهه نروي ...
كج نروي ... بقيه را ببين ... عبرت بگير ... در اين راه انحراف هست ...
راه درست هم هست ... 
جوان با خودش تكرار كرد : منحرف نشوم ... راه انحرافي زياد هست ...
من حيفم ... حواسم به خودم باشد ... 
جوان رفت صفحه خريد ... از بنان ، قمر ، ظلي ، آذر ، ... عاشق قمر شد ...
قمر عجيب مي خواند ... جادويي ... جوان بعدها خودش هم با صدا جادو كرد . 
جوان از صبح تا شب تمرين مي كرد ... تمرين ... تمرين ... تمرين ... 
خودش داشت صداي خودش را مي شناخت ... زير ، بم ،‌ اوج ،‌ فرود ... خش ،‌ زنگ ، زلال ...
مهرتاش را شناخت ... دوامي ... پيش بنان رفت ... شاگردي كرد ...
بي هيچ غروري ... بي هيچ حرفي ... زانوي ادب زمين زد ... 
جوان سختي كشيد ...
و ...
جوان داشت دو تغيير مي كرد ... مرد مي شد ... و معروف مي شد .

دور ، دور ستاره ها بود ... مرد تازه نفس بود ... سخت بود بتواند
صدايش را به گوش كسي برساند . 
قمر و ني داوود و تاج نبودند ... اما گلپا ، بنان ،‌ حميرا ، مرضيه ، هنگامه ،
و خيلي ها بودند كه همه خيلي دوستشان داشتند . 
مرد اما با دلش خلوت كرد ...
دل گفت : محمدرضا ، شايد درون تو چيزي باشد ، كه درون بقيه نباشد ...
شايد اصلا خدا استعدادي چيزي بيشتر به تو داده باشد . 
مرد ماند.
 مرد خيلي معروف شد ... خيلي ... خيلي ... 
وقتي جايي مي رفت ، چندين هزار نفر بلند مي شدند ... بيست دقيقه دست مي زدند .
مرد حرف دل مردم را زد ... مرغ سحر ، ناله سر كن ... داغ مرا تازه تر كن ...
مرد غصه خورد ... تحمل مي كنم با درد ، ..... قناعت مي كنم با زخم ...
ها ها ي ي ي آخ داددد ......
مرد گفت : همه عاشق باشيد ... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي ...
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند ...
مردم ، مرد را خيلي دوست داشتند ... خيلي ... رويش حساب مي كردند ...
مرد گفت : من خاك پاي مردم ايرانم.
 مرد در دنيا معروف شد ... 
- الو ،‌ استاد شجريان ؟
- بفرماييد ؟
- استاد يه تكه پا تشريف بياوريد اين طرف آب يك جايزه جهاني هست تحويل بگيريد ...
- شما ؟
- من از يونسكو هستم استاد ... نشان چشم پيكاسو را قرار شد به شما بدهيم ...

استاد پرنده شد ... پرواز دور جهان ... آلمان ... انگليس ... آمريكا ... 
همه جا وقتي گفتند موسيقي شرق ؟؟؟ مي گفتند : محمدرضا شجريان هست .
يكي از اساتيد موسيقي شرق است . استاد ... عشق شد ... بت شد ... شد سمبل ... ايران ...
دماوند ... خسرو ... محمدرضا شجريان ... همه يكي شد.
دو سه نفر در تاريكي با هم صحبت مي كردند ...
اولي پرسيد : اين يارو چرا استاد شده ؟ خوب ميخونه ؟ 
دومي جواب داد : فقط خوب خوندنش كه نيست ...
وقتي كه شعر انتخاب مي كنه بايد بياي ببيني ...
شعرايي كه انتخاب ميكنه با روح آدم بازي مي كنه ... تو لحظه پروازت مي ده ..
واقعا كه شعر شناسه ...
سومي گفت : خودش ميگه شش ماه واسه انتخاب شعر وقت مي گذاره ...
ميگه پيام بايد داشته باشه هنر ... پيام كار من در شعريه كه ميخونم...
تازه يه چيز ديگه هم ميگه ... ميگه هر شعري رو تو هر دستگاه و گوشه نميشه خوند ...
روح اون گوشه بايد با روح شعر يكي باشه ...
اينه كه ميگن آوازش بدجوري رو دل آدم اثر ميذاره ... 
اولي گفت : يعني چي ... مسخره بازيه مگه ... كسي جز ما و گروه ما ، استاد نيست ...
چطوري ميشه خرابش كرد ؟ 
دومي و سومي گفتند : ميشه ... صبر كن ...
 مرد ، مردترشده بود ... همسرش هم زن تر ...
چهار فرزند بزرگ و هنرمند و محترم داشتند . هر دو اهل فرهنگ بودند ... 
مرد و زن همديگر را دوست داشتند ... خيلي ... اين را نزديكان و فاميل مي دانستند .
اما ...
زن گفت : من ديگر نمي توانم ... از هفت صبح تا دوازده شب يا داري روي
گوشه ها و نوارها و صفحه ها مطالعه مي كني ...
يا داري آواز تمرين مي كني ... يا شعر ميخواني ... 
مرد گفت : آخه من كه فقط هفت دستگاه و پنج آواز رو كار نكردم كه ...
من در بوي باران پرسه خواني را براي اولين بار نشان دادم ... درويش خاني ...
من چيزهاي جديدي از اين موسيقي نشان دادم ... وگرنه گوشه ها و دستگاه ها را
كه همان جواني هم بلد بودم ... مگر شما شب سكوت كوير را نشنيدي ؟
محلي نخواندم ؟‌ تحرير محلي نزدم ؟
زن گفت : همه قبول ... من هم دوستت دارم ... اما كمي بيشتر با ما باش ...
ريش سفيد ها آمدند ... گفتند از هم جدا شويد ... 
مرد گفت : چرا ؟ من عاشق اين زنم ... دوستش دارم ...
گفتند : به خاطر آينده موسيقي ... به خاطر موسيقي اين كشور ...
اين خانم هم خسته هستند ... آرامش مي خواهند ... شما هم كه واله و شيدا ... راهي نداريد . 
زن گفت : من هم عاشق اين مردم ... دوستش دارم ...
ريش سفيدان گفتند : شما چهار فرزند بزرگ داريد ... همه ازدواج كرده اند ...
اگر جدا شويد هم اشكالي در آن نيست ... با هم اما دور از هم ... 
مرد و زن با رضايت كامل جدا شدند ...
 آن سه نفر كه در تاريكي صحبت مي كردند ، تا خبر را فهميدند ،
پوزخندي زدند ... خوب شد ... ميشه رو اين كار كرد ...
هوس ... سكس ... مانكن ... طلاق ... عاليه واسه داغون كردن همه سالهاي زحمت يك نفر . 
 همه به مرد مي گفتند استاد ... 
 استاد دوباره ازدواج كرد ... اين خانم جديد برايش مهم نبود كه استاد 
چند ساعت در روز تمرين مي كند ... چون عاشق بود . 
عاشق ... در نگاه استاد غرق مي شد ... در صداي استاد محو .
استاد هم ، شايد دوستش داشت ... من نمي دانم ... بعيد است كسي هم بداند ...
خود استاد اعلام كرد ... چيزي نبود كه بخواهد پنهان كند ...
 استاد و همسر اولش ، هنوز همدل و همصدا بودند ... 
اين را خيلي ها مي گويند كه به استاد نزديكند ... بهترينش دخترها ... افسانه ...مژگان ... 
اصلا مگر دختر ، عاشق پدر هوس باز مي شود ؟ ... ؟ نمي شود ...
اما دخترها عاشق پدر هستند ... پس ... چيزي هست ... ما نمي دانيم . 
 سه نفر توي تاريكي ، كارشون رو شروع كردند ...
- اسطوره قرن مرد هوسبازي از آب در آمد .
- استاد شجريان بزرگ عاشق اندام يك مانكن شد .
- شكايت همسر اول استاد به دادگستري .
- خاك پاي مردم ايران خاك پاي پول است ...
استاد ساكت و خاموش ... چيزي نمي گفت ...
تا وقتي شور و دشتي هست چرا كسي حرف بزند ؟ آواز مي خواند ... غمگين تر از هميشه ... 
 سال ها گذشت ... استاد ، پير شد ... 
اين حرف ها هيچ تاثيري نكرد و استاد ، استاد باقي ماند ...
كنسرت گذاشت ...
هجده هزار نفر براي ديدن استاد رفتند ... نه ، نه ... هجده هزار نفر در سالن جا شدند ...
استاد مي خنديد اما ... از تنهايي خود گفت :
چون خروشم بشنود هر بي خبر گويد خموش / مي تپد دل در برم ميسوزدم جان ، چون كنم ؟
و به جوان ها توصيه كرد :
رو سر بنه به بالين ،‌تنها مرا رها كن / ترك من خراب ،‌ شبگرد مبتلا كن ...
بعضي ها گريه كردند ... استاد بغض كرد فقط . 
 سه نفر در تاريكي گفتند : اين كه نشد ... اينو كه هنوز مردم دوست دارند .
و اين بار اينطور شروع كردند :
- شجريان به جاي خواندن ، جيغ مي زند .
- افتضاح شجريان در بليط فروشي براي كنسرت .
- چرا بليط ها گران است ؟ استاد بنده پول شده است ...
- بم ، محلي براي كلاهبرداري استاد بزرگ آواز .
- صدها نفر در سرما در صف ماندند ولي شجريان به آن ها بليط نفروخت !!!!!
و...
 استاد فقط به آن چهل و پنج سالي فكر مي كند كه گوشت پخته نخورد ...
خيلي چيزهاي ديگر نخورد ... و خيلي كارها نكرد ...
فقط براي حفظ اين حنجره ... فقط براي ادامه حيات اين موسيقي . 
استاد مي ديدي كه به خوانندگان جديد مي گويند بايد چندسالي سيب زميني سرخ كرده
نخوريد ، و بلافاصله داد مي زنند كه اي آقا ... مگه ميشه ... 
استاد به روزهايي فكر مي كرد كه راديو در خانه نداشت ، و
به سمساري سر كوچه مي رفت ... و قمر گوش مي داد . 
استاد به چيزهايي كه خوانده بود فكر مي كرد .
استاد آرزو مي كرد كاش مردم بفهمند بليط ها را من نفروختم ...
البته من اشتباه كردم كه مسئوليت اين كار را به آدم نالايق دادم ...
اما من كه بليط فروشي نكردم ... من فقط آمدم خواندم ...
بقيه اش را كسان ديگر انجام دادند ... اصلا اينجا ايران است ...
سيستم يك سري بي نظمي هايي دارد ... براي همه هينطور است ... 
استاد به خانواده خودش فكر كرد ...
فكر كرد : همه زندگي و عمرم را فداي اين آواز كردم ...
... تمام زندگي ام فداي موسيقي شد ...
استاد فكر كرد ... تحمل مي كنم ... وقتي بميرم ... شايد بفهمند ... شايد . 

سه نفر در تاريكي ... مي خنديدند... اولي گفت : موفق شديم ... نه ؟
دومي گفت : اما هنوز خيلي طرفدار دارد .
سومي گفت : يواش يواش ... بگذاريد كمي بگذرد ...
بالاخره دير با زود دوباره اشتباه مي كند و در ايران كنسرت مي گذارد ...
بالاخره اگر در ايران كنسرت بگذارد دوباره همينطور مي شود ... 
آن وقت كار را دوباره ادامه مي دهيم ... موفق مي شويم نترس ...

منبع: وبلاگ دل اواز

نارایانا

1389/09/14


نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط مهتاب| |


Design By : Night Skin